خواندن و شنیدنِ چیزهایی که ما را در روزگارِ سخت به هم پیوند میدهد.
ماجرا از این قرار است که فیلی متوجه میشود کسی آنها را تماشا میکند و از فیگی میپرسد به نظرش
کتاب «چمدان» داستانی عمیق و تأثیرگذار دربارهی دوستی و مهربانی است. نگاه متفاوت به مهاجرت و انسانهایی که قدم به
آن روز صبح بابای « متیو » هرکاری کرد ماشین سبزش روشن نشد که نشد. متیو هری دلش ریخت که
ماجرا از این قرار است که فیگی صدای قورباغه از خودش در میآورد و به دوستش میگوید از پنج دقیقه
در این داستان شیطنتآمیز، آقایی لاغر به نام کالاورا به طور غیرمنتظره پشت در خانهی مادربزرگ بیتل ظاهر میشود و
فیلی با خرطوم شکسته پیش فیگی میآید. فیگی از او میپرسد چه اتفاقی برایش افتاده است. فیلی هم تعریف میکند
ایمی و لوئیس همسایه اند. آن ها با شن و ماسه برج می سازند گودال می کنند و با هم
در یک روز گرم تابستانی، فیلی بستنی میخرد و به این فکر میافتد که شاید دوستش فیگی هم در این
فیگی سراغ فیلی میرود تا برایش ترومپت بزند، اما هر چقدر بیشتر ترومپت میزند، فیلی بیشتر فکر میکند که فیگی