اپیزود ۴: پنجشنبه بعدی

دیروز تولد دخترم بود و من برای سپاس از چنین روزی این قصه رو روایت کردم.

—–

بگذارید با این جمله (نقل به مضمون) از قصه شروع کنم:

اگر هزار سال هم بگذره، کسانی رو دارم که روز تولدشون یادم نمیره.

اگر هزار سال هم بگذره، کسانی هستند که روز تولدم یادشون نمیره.

——

گاهی ساده ترین گفتگوها که به نظر عادی و روزمره میان مهمند، چون به ما احساس عمیق امنیت میدن، ما رو سرشار از آرامش میکنن، چنین گفتگوهایی رو برای خودتون به یاد میارید؟ با دوستانتون، همسرتون، فرزندتون؟

این گفتگوها مهم‌اند و هیچ کس حق نداره ما رو از این روزمرگی‌ها محروم کنه، چون سرشار از ایمنی‌اند، سرشار از عشق‌اند. یادتون اومد؟

—–

این گفتگوها بسیار ساده‌اند، اونقدر که شاید بهش توجه نکنیم، یادمون بره، اما سرشار از ایمنی‌اند و کسی حق نداره دیگران رو از چنین گفتگوهای ساده‌ای محروم کنه.

——

من این قصه رو هدیه میدم به افرا، نرگس و همه کسایی که دست به دست هم دادند تا این گفتگو برای من امسال رنگ واقعیت داشته باشه.

—–

این قصه خوانشی است از کتاب «از من بپرس»، اثر «برنارد وابر»

راوی: مهدی اعتمادسعید

موسیقی‌گذار: محسن اعتمادسعید

تصویرگر: سوزی لی

مترجم: میترا نوحی جهرمی

نشر: گیسا